سيد على اكبر برقعى قمى

379

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )

خوانده‌اند و از اين قبيله است زيد بن حسن وحاظى در شمار فقيهان و صاحب كتاب التهذيب در فقه . وحشى : بر وزن كشتى نام وحشى بن حرب حبشى است غلام طعيمة بن عدى و يا جبير بن مطعم كه در جنگ احد حمزه عموى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را كشت و در جنگ يمامه مسيلمهء كذّاب را و خود گفت : « من در جاهليّت بهترين مردم را كشتم و در اسلام بدترين خلق را » . و اخبار او را صاحب أسد الغابة فى احوال الصحابة نوشته است و نام نياى ابو الفتح علىّ ابن حسن بن وحشى موصلى است در شمار نحويان و اديبان و از نظم اوست : ابكى على الربع قد اقوى كانى من * سكانه او كان ما زلت اعمره لا تلحنى فى بكائيه فساكنه * لم الفه‌ها جرى يوما فاهجره و نيز وحشى تخلّص شاعرانهء كمال الدّين بافقى است معروف به وحشى بافقى معاصر شاه اسماعيل و شاه‌طهماسب صفوى . وى در خردسالى از بافق به يزد رفت و به خدمت امير غياث الدّين معروف به مير ميران نوهء شاه اسماعيل رسيد و او را به قصايدى مديحت گفت و انعامها از او ديده و هم در حمايت او زيست و در سال 991 در يزد از دنيا رفت . و سه مثنوى از او بر جاى ماند يكى به وزن مخزن الأسرار نظامى به نام خلد برين . دوّم : به وزن خسرو و شيرين نظامى به نام ناظر و منظور . سوّم نيز در بحر خسرو و شيرين به نام فرهاد و شيرين ( ناتمام ) و داراى قصايد و غزليّات . اشعار وحشى روح دارد و تكان‌دهنده است مانند اين ابيات كه در آغاز داستان فرهاد و شيرين گفته است : الهى سينه‌اى ده آتش‌افروز * در آن سينه دلى و آن دل پر از سوز هرآن دل را كه سوزى نيست دل نيست * دل‌افسرده غير از آب و گل نيست دلم پرشعله گردان سينه پردود * زبانم كن به گفتن آتش‌آلود كرامت كن درونى درد پرورد * دلى در وى درون درد و برون درد بسوزى ده كلامم را روايى * كز آن گرمى كند آتش گدايى دلم را داغ عشقى بر جبين نه * زبانم را بيان آتشين ده سخن كز سوز دل تابى ندارد * چكد گر آب از آن آبى ندارد آذر بيگدلى ابيات زير را در تقسيم ميراث ميان دو فرزند يك پدر از ديوان وحشى آورده است : زيباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو * بد اى برادر از من و اعلى از آن تو اين طاس خالى از من و آن كوزه‌اى كه بود * پارينه پر ز شهد مصفّا از آن تو يا بوى ريسمان گسل و ميخ كن ز من * مهميز كله تيز مطلّا از آن تو آن ديك لب شكستهء صابون پزى ز من * آن خمچهء هريسه و حلوا از آن تو اين قوچ شاخ كج كه زند شاخ از آن من * غوغاى جنگ قوچ و تماشا از آن تو اين استر چموش لگد زن از آن من * آن گربهء مصاحب بابا از آن تو از صحن خانه تا به لب بام از آن من * از بام خانه تا به ثريّا از آن تو